یادداشت نوروز
دیروز، یکی از قطرههای بارونی که داشت توی چالهی جلو خونهم میریخت، دستمو گرفتو کشید تو چالهچولهی خاطرات دور و نزدیک.
یاد همه چالههایی افتادم که بارون پُرِشون میکرد.
یاد اون بارونی که جوبای هفت تیرو یه جوری پر کرد که پُلایِ روی جوبا رو نمیشد دید؛ هنوز نصفهی پارهنشدهی سردرِ روزنامهیِ کلمه سبز اونجا بود
یاد اون یکی بارونی که تختطاووسو میشست؛ و هر چی میشست، اون جایی که اتوبوسه سوخته و آسفالتو ذوب کرده بودو پاک نمیکرد.
یاد اون بارونی که از سراشیبی کوچهی طوس میسُرید به پایین؛ تو شهری که آب هر وًری میرفت، اونوَر جنوب بود.
یاد همون بارون، که چندمتر اونورتر، پر میکرد حوضچههای جلوی باغ فردوسو؛ همون حوالی که مرد سازدهنینواز مینشست.
همون بارونه که صداش، موسیقی ایناودی که از تو ضبطفروشیِ وسط باغ درمیومدو کامل میکرد.
بعدش یاد این افتادم که طوس، شده کیارستمی
دیگه سیدی فروشی وسط باغ فردوس نیست
آسفالت تختطاووسو چند بار عوض کردن
روزنامه کلمهسبز و سردرش سالهاست دیگه وجود خارجی ندارن
بغلِ پلها هم سالهاست میله جوش دادن که موتورسیکلت رد نشه و دیگه پلها زیر بارون گم نمیشن
خودمم یه جاییم که آبو بریزی زمین سُر میخوره میره سمت شمال!
قورباغهها هم که همه ابوعطاخون…
در عوض بارون میاد(؟)
خسته نباشید بابت سالی که گذشت
و پیشاپیش، سال جدیدتون مبارک باد
حمیدرضا
۲۰ مارچ ۲۵